تبليغاتX
مکتب عشق...
عشق سراب امروز...

به صحرا بنگرم صحرا تو بینم

به دریا بنگرم دریا تو بینم

به هر جا بنگرم کوه و در و دشت

نشان از قامت رعنا تو بینم!

 

 

 

اگه می خوای بری برو از تو دوباره می گذرم

 

نگاه به گریه هام نکن من از تو بی وفاترم

 

تو اشتباه عمرمی که دیگه تکرار نمی شی

 

این دفعه دیگه برنگرد تو واسه ما یار نمی شی

 

نه غم می خوام نه خاطره فقط بزار رها بشم

 

تو این غریبی نمی خوام مجنون قصه ها بشم

 

از توی قصه هام برو دیگه تو فکر من نباش

 

تموم کن این قائله رو نمک به زخم من نپاش

 

همیشه بی گناه توئی همیشه تقصیر منه

 

نگاه بی وفایه تو همیشه طعنه می زنه

 

بازم دارم می بخشمت این اشتباهه آخره

 

گذشتم از گناه تو شاید خدا هم بگذره

+ نوشته شده در  Tue 23 Jan 2007ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط هانیه  | 

سن 14 سالگي : تا پارسال هر کي بهشون مي گفت چطوري؟ ميگفتن ... خوبم مرسي ... حالا ميگن مرسي خوبم
 سن 15 سالگي : هر کي بهشون بگه سلام ... ميگن عليک سلام ... نقاشيشون بهتر ميشه » بتونه کاري و رنگ آميزی 
 سن 16 سالگي : يعني يه عاشق واقعيند ... فردا صبح هم ميخوان خودکشي کنن ... شوخي هم ندارن
 17 سالگي : نشستن و اشک مي ريزن ... بهشون بي وفايي شده ... کوران حوادث
 سن 18 سالگي : ديگه اصلا عشق بي عشق ... توي خيابون جلوي پاشون رو هم نگاه نمي کنن
 سن 19 سالگي : از بي توجهي يه نفر رنج مي برن ... فکر مي کنن اون يه آدم به تمام معناست
 سن 20 سالگي : نه , نه ... اون منو نمي خواست آخرش منو يه کور و کچلي مي گيره ... مي دونم
 سن 21 سالگي : فقط سن 27-28 سالگي قصد ازدواج دارن ، فقط
 سن 22 سالگي : خوش تيپ باشه ، پولدار باشه ، تحصيلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چي نباشه
 سن 23 سالگي : همهء خواستگارا رو رد مي کنن
 سن 24 سالگي : زياد مهم نيست که چه ريختييه يا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چيزي که نرسيديم برسونه
 سن 25 سالگي : اااااااه ، پس چرا ديگه هيچکي نمي ياد... هر کن ميخواد باشه ، باشه
 سن 26 سالگي : يه نفر مي ياد ، همين خوبه ، بله
 سن 27 سالگي : آخيش
 سن 28 سالگي : کاش قلم پات مي شکست و خواستگاري من نميومدي

+ نوشته شده در  Tue 23 Jan 2007ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط هانیه  | 

سرنوشت، ننوشت ... گر نوشت، بد نوشت .....

اما باور کن : سرنوشت را نميتوان از سر نوشت.

آدمـک آخــرِ دنیــاست، بخند
آدمـک مـرگ هـمین جاست، بخند
آن خـدایی که بـزرگش خوانـدی
به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند
دستخطی کـه تـو را عاشـق کرد
شوخـیِ کاغــذی ماسـت، بخند
فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است
فکر کن گریـه چـه زیباست، بخند
صبحِ فردا به شبت نیست که نیست
تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند
راستـی آنچـه بـه یــادت دادیم
پَر زدن نیست کـه درجاسـت، بخند
آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان
به خــدا آخــر دنیـاست، بخند ....


+ نوشته شده در  Tue 23 Jan 2007ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط هانیه  | 

توقع نداشته باش
آب بریزم پشت سرت
بگم بـــــرو ، سفر به خیر!
من می مونم در به درت
دعا می كنم واسه سفرت!


توقع نداشته باش
باز برات گریه كنم
كاغذا رو سیاه كنم
تنهاییمو بونه كنم!


توقع نداشته باش
لحظه ی اومدنت
گل پونه ها رو رنگ كنم
اقاقیا رو فرش كنم
آفتابگردونا رو جمع كنم!


توقع نداشته باش
دروغاتو باور كنم
سكـــوت كنم
نیگات كنم!!
اون وقت همش دعا كنم
خدا،خدا،خدا كنم
اسم تو رو صدا كنم!

برو عزیز!
خاطره هامونو خاك گرفت
چشمامونو آب گرفت!


دلی كه نباید می شكست
از دستت اُفتاد و شكست!
روزی كه نباید می رسید
بـــــی رحمانه از راه رسید!
تو برو سوی خودت
منم میرم سوی خودم
نخواه كه صدات كنم
بگم نــــــرو ، پیشم بمون!
بگم بمون ، خاطـــــرمون!!


نخواه كه گریه كنم
دلتنگیمو بونه كنم!

برو عزیز!
روزی كه نباید می رسید
بــــــی رحمانه از راه رسید!
دلی كه نباید می شكست
از دستت اُفتاد و شكست!!!

+ نوشته شده در  Tue 23 Jan 2007ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط هانیه  | 

يک لحظه طول مي کشه تا از يکي خوشت بياد
يک دقيقه طول مي کشه تا يکيو بپيچوني

يک ساعت طول مي کشه تا يکي و دوست داشته باشي
يک روز طول مي کشه تا دلت براي يکي تنگ بشه

يک هفته طول مي کشه تا به يکي عادت کني
وحتي کمتر از يک ماه طول مي کشه تا عاشق کسي بشي

ولي ..........يک عمر طول مي کشه تا فراموشش کني

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دنيا را بد ساخته اند ... کسي را که دوست داري ، تو را دوست نمي دارد ... کسي که تورا دوست

دارد ، تو دوستش نمي داري ... اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ... به

رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ... و اين رنج است ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به صحرا بنگرم صحرا تو بینم

به دریا بنگرم دریا تو بینم

به هر جا بنگرم کوه و در و دشت

نشان از قامت رعنا تو بینم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي كند جهنم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  Sat 13 Jan 2007ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط هانیه  |