تبليغاتX
مکتب عشق...
عشق سراب امروز...

 

تو زندگی هرکس شاید روزهای باشکوه

 

زیاد باشه اما برای من یه روز باشکوه بود

 

میدونی چه روزی روزی که برای اولین بار

 

دیدمت روزی که برای اولین بار حست کردم

 

روزی که نگاه عاشقم  با اون نگاه قشنگت گره خورد

 

روزی که دستای مهربونتو لمس کردم اون روز فهمیدم

 

که خیلی دوست دارم اونقد که زند گی بدون تو برام مرگه.

 

دوست داشتنت مثل نفس کشید نه , نبودنت جهنمه.

 

+ نوشته شده در  Sat 22 Jul 2006ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط هانیه  | 

زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه ديوار خونمون پر از سايه

 

ای همه ی وجود من نبود تو نبود من

 

خانه خراب تو شدم به سوی من روانه شو

 

سجده به عشقت میزنم منجی جاودانه شو

 

ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منم

 

ای لحظه ساز عاشقی  عاشق با تو بودنم 

 

روشنترین ستاره ام میخواهمت میخواهمت

 

تو ماندگاری در دلم می دانمت می دانمت

 

             ای همه ی

                           وجود من

                                         نبود تو

                                                    نبود من

 

+ نوشته شده در  Sat 22 Jul 2006ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط هانیه  | 

وقتی نباشی...

 

واژه ، باران می شود وقتی نباشی

 

شعر، طوفان می شود وقتی نباشی

 


+ نوشته شده در  Sun 16 Jul 2006ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط هانیه  | 

 

Image and video hosting by TinyPic

 

قانون عشق: يک پسر با يک نگاه از يک دختر خوشش مياد ... و عشق از طرف اون شروع ميشه ... تا جايي که زندگيش رو پاي عشقش ميذاره ... اما دختر باور نميکنه ... چون يک چيزهايي ديده و شنديده ... تا دختر مياد پسر رو باور کنه ، پسر دلسرد و خسته ميشه ... ميره با يکي ديگه ... بعد که دختر تازه تونسته پسر رو باور کنه ميره طرفش ... اما پسر رو با يکي ديگه ميبينه ... اينجاست که ميگه: حدسم درست بود ... و اشتباهي رو ميکنه که قبلاً کرده بود ... و همه چيز از بين ميره ولی من این جوری نیستم 

 

+ نوشته شده در  Sun 16 Jul 2006ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط هانیه  | 

 

اگر میبینی حال خودم نیستم و در خود شکسته ام بدان که عاشقم....

اگر میبینی ساکتم ، آرامم و بی خیال بدان که عاشقم....

اگر میبینی در گوشه ای نشسته ام ، چشم به آسمان دوخته ام و ستاره ها

را می شمارم بدان که عاشقم....

اگر میبینی در کناره پنجره ای نشسته ام و به صدای آواز مرغ

عشق گوش میکنم بدان که عاشقم....

اگر میبینی همیشه حال و هوایم ابری و چشمانم بارانی است بدان که عاشقم....

اگر میبینی هنگام دعا کردن دستهایم را به سوی آسمان برده ام

و با چشمان خیس حرفهایی را زیر لب زمزمه میکنم بدان که عاشقم...

اگر میبینی همیشه سر به زیرم ، همیشه در فکر فرو رفته ام بدان که عاشقم....

اگر میبینی گل های باغچه را یکی یکی می چینم و دسته میکنم

و با لبی خندان ترانه زندگی را میخوانم بدان که عاشقم....

اگر روزی دیدی دیگر در این دنیا نیستم بدان که.....

 بدان که از عشق تو مرده ام....

+ نوشته شده در  Sun 16 Jul 2006ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط هانیه  | 

اینک دیگر وقت آمدنت است.... بیا که دلم از انتظار و بی قراری خسته و خرد شده است

و حتی یک لحظه نیز طاقت ندارد که در انتظارت بنشیند ......

خیلی دلم برایت تنگ شده است عزیزم .... حالا دیگر وقت آمدنت است....

بیش از این مرا در انتظار نگذار که خیلی دلتنگ تو هستم ای بهترینم....

وقت آمدنت است .... بیا که دلم برای صدای قدمهایت ،

راه رفتن در کنارت ، نگاه به چشمانت ، بوسه بر لبانت ،

دست گذاشتن در دستانت تنگ شده است عزیزم.... بیا که بیش از این دیگر

طاقت این انتظار تلخ را ندارم.... طاقت این را ندارم که در کنار جاده بنشینم

و به آن سوی جاده بنگرم تا تو بیایی ! وقت آمدنت است ، بیا که

دیگر ستاره ای در آسمان نیست که نشمرده باشم ، گلی نیست

که برایت نچیده باشم و حتی یک قطره اشک هم در چشمانم نیست که برایت نریخته باشم....!

+ نوشته شده در  Sun 16 Jul 2006ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط هانیه  | 

 

 

تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کی اسیر تنهایی هایم باشم و از یارم دور .....؟

تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن دستهای گرمت را بکشم...؟

تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من برساند ، نزدیک و نزدیک تر کند

تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟... تا کی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم

و دلم برایت تنگ شود؟ تا کی باید غروب پر درد عاشقی را ببینم و دلم بگیرد!

تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت کوه ها می رود را نگاه کنم و

تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا لحظه دیدار با تو فرا رسد؟ خسته ام !

یک خسته دلشکسته عاشق بی سر پناه.... عاشقم ! یک عاشق دیوانه سر به هوا .....

تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ درد دل کنم؟...

تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود بگویم آری فردا وقت رسیدن است!

تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم و چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم؟

تا کی باید بگویم که عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ، عاشقی که معشوقش در کنارش نیست!

تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با آسمان بنالم و ببارم....

و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با دلی خالی از آرزو و امید ، با چشمانی

خیس و شاکی زندگی کنم؟ آری تا کی باید تنها صدای مهربان تو را بشنوم

ولی در کنار تو نباشم عزیزم! تاکی؟

 

+ نوشته شده در  Sun 16 Jul 2006ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط هانیه  | 

عشق یعنی با تو خواندن از جنون ،

 

عشق یعنی سوختنها از درون،

 

عشق یعنی سوختن تا ساختن ،

 

عشق یعنی عقل و دین را باختن ،

 

عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ،

 

عشق یعنی گم شدن در باغ دل ،

 

عشق یعنی تو ملامت کن مرا،

 

عشق یعنی می ستایم من تو را ،

 

عشق یعنی در پی تو در به در ،

 

عشق یعنی یک بیابان درد سر،

 

عشق یعنی با تو آغاز سفر ،

 

عشق یعنی قلبی آماج خطر،

 

عشق یعنی تو بران از خود مرا ،

 

عشق یعنی باز می خوانم تو را ،

 

عشق یعنی بگذری از آبرو ،

 

عشق یعنی کلبه های آرزو،

 

عشق یعنی با تو گشتن هم کلام،

 

عشق یعنی شاخه ای گل در سبد ،

 

عشق یعنی دل سپردن تا ابد ،

 

عشق یعنی سروهای سر بلند ،

 

عشق یعنی خارها هم گل کنند،

 

عشق یعنی تو بسوزانی مرا ،

 

عشق یعنی سایه بانم من تو را ،

 

عشق یعنی بشکنی قلب مرا ،

 

عشق یعنی می پرستم من تو را،

 

عشق یعنی آن نخستین حرفها ،

 

عشق یعنی در میان برفها،

 

عشق یعنی یاد آن روز نخست ،

 

عشق یعنی هر چه در آن یاد توست،

 

عشق یعنی تک درختی در کویر ،

 

عشق یعنی عاشقانی سر به زیر،

 

عشق یعنی بگذری از هفت خان ،

 

عشق یعنی آرش و تیر و کمان ....

 

عشق یعنی ...ع....و.......ه.........

 

 

+ نوشته شده در  Sun 16 Jul 2006ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط هانیه  | 

اگر می بینی که زنده ام ، نفس می کشم ، تنها به خاطر وجود تو است...

 

اگر می بینی شادم ، خندانم ، با وجود اینکه اینهمه غصه

 

در دل دارد ، تنها به امید بودن تو است....

 

اگر می بینی آرامم ، بی تابم ، سر به زیر ، ساکت و گوشه گیر ، فقط

 

به خاطر عشقی است که از سوی تو در دلم نشسته است....

 

اگر دیدی گریانم ، خسته ام ، شکسته ام ، پریشانم ، بدان که بدجور

 

دلم هوای تو را کرده است و دلم دیگر طاقت دوری تو را ندارد !

 

اگر دیدی نیستم ، نه صدایی و نه خبری از من نیست بدان

 

که از عشق تو مرده ام

 

آری از عشق تو مرده ام عزیزم....

+ نوشته شده در  Sun 16 Jul 2006ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط هانیه  | 

 

 

1) هنگام دیدن کسی که عاشق او هستید تپش قلب شما زیاد شده و هیجان زده می شوید

در حالی که وقتی کسی را که دوست دارید می بینید احساس سرور و شادمانی به شما

دست می دهد.

2) وقتی به کسی که عاشقش هستید نگاه می کنید خجالت می کشید ولی وقتی فردی که

دوستش دارید می بینید به او لبخند می زنید .

3) وقتی در کنار معشوقه خود هستید نمی توانید هر آنچه در ذهن دارید به زبان آورید اما

در مورد کسی که دوستش دارید اینگونه نیست .

4) در مواجه شدن با کسی که عاشقش هستید دست و پای خود را گم می کنید و نمی

توانید صحبت کنید در صورتی که وقتی کسی که دوستش دارید را می بینید می توانید

ابراز وجود کنید .

5) وقتی معشوقه شما گریه می کند شما هم گریه می کنید ولی وقتی که کسی را دوست

دارید گریه کند به او قوت قلب می دهید و به او می گویید که گریه نکند .

6) احساس عاشق بودن و درک آن به وسیله نگاه است ولی دوست داشتن بیشتر از طریق

شنوایی است ( از طریق ابراز علاقه به صورت کلامی )

7) شما دوستی را می توانید پایان دهید ولی هرگز نمی توانید چشمان خود را بر عاشق

بودن

ببندید زیرا حتی اگر این کار را انجام دهید عشق همچنان قطره ای در قلب شماست و برای

همیشه باقی می ماند

+ نوشته شده در  Sun 16 Jul 2006ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط هانیه  |